شک نکن،
من و تو
هر روز یکدیگر را
در آینه ی آسمان می بینیم
ما،
می توانیم فراموش کنیم
خاطر زمان اما تا ابد
بر چرخه ای که می گردد
تکرار می کند و تکرار
و نام ما را در گوشمان
زمزمه می کند ،
عاقبت روزی در می یابیم
"دنیا دار مکافات است"
پایان قصه ای بود که آغازش گرمی نگاه تو بود
و اوجش
شور و شعف و دلگرمی هایت
این آخرین قصه عشق است
هیچ آغازی از پس این پایان تاب نمی آورد
و من چه بی تابم در این پایان...
در پاکتی می گذارم
در بسته
تا تو شاید پیدایش کنی
تو اما
نمی جویی.
من چشم می گذارم
به بازی زندگی تن می دهم
زندگی اما
به من که می رسد
بازی را نمی کاره در ابهامی ابدی رها می کند.
من به پاکی چشمان خورشید قسم می خورم
روز اما
ناگهان شب می شود
خورشید پشت پلکم می میرد.
من سکوت را برمی گزینم تا دلی نشکند
دل اما
این بار تلخ ترین سخنان را طلب می کندبه جای سکوت،
می شکند.
من کم می آورم،
راهی اما
جز ادامه دادن نیست!
رفتی پیش از آنکه باران ببارد...
رفتی بی آنکه واژه ای حتی از روزهایی بگویی که دلهایمان بارانی بود
رفتی پیش از آنکه رسیدن را تجربه کنیم
پیش از آنکه فرصتی برای باشد برایمان
"حالا سالهاست هیچ نامه ای به مقصد نمی رسد"
تمام نامه هایی که برایت با اشک های دیده می نویسم
تمام واژگانی که با بغض شکسته ام مرور می کنم
هیچ کدام به مقصد نمی رسند
نامه رسانم که باد باشد،
نامه ام را به مقصد ناکجا آبادی در آسمان ها می برد
"حال همه ی ما خوب است
اما تو باور نکن"
خوب می شناسیم
می دانم آنقدر ها ساده نیستی که باور کنی...
این هم یک نامه ی به مقصد نرسیده ی دیگر...
یا حق...
عاقبت یک روز
رویاهایم رنگ حقیقت به خود خواهند گرفت
آن روز
هر چند دور
هر چند دیر
هر چند در عالم خوابی جاوید
عاقبت فرا خواهد رسید...

