من تمام رویاهایم را
در پاکتی می گذارم
در بسته
تا تو شاید پیدایش کنی
تو اما
نمی جویی.
من چشم می گذارم
به بازی زندگی تن می دهم
زندگی اما
به من که می رسد
بازی را نمی کاره در ابهامی ابدی رها می کند.
من به پاکی چشمان خورشید قسم می خورم
روز اما
ناگهان شب می شود
خورشید پشت پلکم می میرد.
من سکوت را برمی گزینم تا دلی نشکند
دل اما
این بار تلخ ترین سخنان را طلب می کندبه جای سکوت،
می شکند.
من کم می آورم،
راهی اما
جز ادامه دادن نیست!

